این هویت ها….

اکتبر 24, 2011 بیان دیدگاه

الان یه غروب پاییزی تو چالوسه.فکر کنم شهرهای خسته با غروب هم خسته تر میشن.بعد دارم میگردم دنبال این همه خستگی که تمام نشدنی اند ولی هویت دارند .احساس میکنم چالوس خیلی فرق نداشته با شهر قبلی خودم.هر چند که هزار کیلومتر فاصله است.احساس میکنم تنهایی خستگی را بیشتر هویت میده.چالوس خسته نیست .تنها هم.من ولی در تنهایی از پاییز میترسم.پاییزی که این همه دوستش داشتم زمانی.فکر کنم غربت تعاریف جدیدی میدهد به احساس هایمان.غربت شخصیتی بدتر حتی.وقتی که میبینی که مثلا هم اتاقی هایت در تو چیزی را میبینند که تو ندیده ای قبلا.اینها بد است …بد است که بد پنداشته نمیشده و حالا که خطایش آشکار شده کمی از تو را میکاهد اما اگر تو را تراش دهد به احساسی البته که بهتر است….تراش ..تراش و بازهم تراش…زندگی تا این حد میتواند صنعتگر باشد!!!زندگی را شاید این جور مواقع بتوان دوست داشت….

دسته‌ها:Uncategorized

این ترسها….این آدمها

فوریه 6, 2011 ۱ دیدگاه

از خواب بلند شده ام…دارم فکر میکنم که نام پدر پدربرزگم چیست.؟این سوال میتواند به کابوس شبانه ات تبدیل شود اگر بفهمی که نامش را نمیدانی….اگر بفهمی که هیچ وقت نامش را نخواهی دانست….و این که شاید روزی پدر پدربزرگ پسری خواهی شد
….

مصلوب به ارقام…محکوم به تاریخ

فوریه 3, 2011 بیان دیدگاه

14 بهمن که میشه خوب یادم می یاد که تو بودی و من و مهتاب….مهتاب خودشو از سوئد رسونده بود تا که تیمارت کنه! فکرش رو هم نمیکردم این دختر این قدر حساس باشه به آینده و اتفاقاتش.تو اون چند روز آخر فکر میکردم من دارم فرزندی ات را میکنم عین تمام اون سالهایی که پسری ات رو کرده بودم و مهتاب هم لابد دختری اش را میکنه عین تمام اون سالهایی که دختری ات را کرده بود….چه میدانستم 5 صبح 15 بهمن که بشه می افتی کف راهروی هال و میگی هوا میخوام؟…چه میدونستم این قدر با مرگ فاصله ات کمه که هوا را هم نمیبینی….! من رو …مهتاب رو ….7 صبح 15 بهمن با آمبولانس که رفتی مهتاب هم باهت رفت …بابا هم ….12 ظهر به مهتاب که اومده بود خونه چیزی نگفتم.چیزی نبود که بگم.خودش بعدتر اما آروم اومد و گفت: همون صبح تموم کرد…7 صبح 15 بهمن 7 سال قبل تو تموم کردی….مردی…آدم بعضی وقتها حک میشه به تاریخ…بدتر از یک مصلوب حتی
پی نوشت:الان 5 صبحه 15 بهمن شده و من هنوز بیدارم….

شاید که خوابی…رازی….قابی حتی…

فوریه 3, 2011 ۱ دیدگاه

آهنگ : Mary Hopkin _ Those Were The Days

ژانویه 19, 2011 ۱ دیدگاه

یه دایی دارم میگه اگه آدم تو این دنیا بیاد که فقط یک موسیقی قشنگ گوش کنه برد کرده….من هم میگم خیلی برد کرده …خیلی خیلی برد کرده…آهنگی است از ماری هاپکینز با نام آن روزهای(از دست) رفته.لینک در قسمت نظرات
پی نوشت:به یاد دریغی توجه کنید که مثل خیلی از کارهای این دست و به خصوص وطنی ! از جنس نالیدن و حزن نیستند!

دسته‌ها:mary hopkin, موسیقی لذت

این هُب ها…

ژانویه 19, 2011 بیان دیدگاه

آدم بعضی وقتها میشود عین همین ماهی های داخل آب.دهانش را باز و بسته میکند و صدایی را هم احتمالا نمیشنود.من هم شده ام عینهو همین ماهی ها.دهانم را باز و بسته میکنم و میگویم هُب .مثل آن بازی بچگی که به مضرب عدد خاصی که میرسیدیم میگفتیم:هُب..حالا زندگی برایم شده پر از مضرب های خاصی از رویا و امید….اما مضربهایی که سریع به ناامیدی تبدیل میشوند.انصراف دیروز از دانشگاه مزخرفی که میرفتم اگرچه نوعی آزادی از حقارت بود ولی باعث شد بلند تر بگویم:هُب…زندگی اگر برایم بشود همین باز وبسته کردن دهان به نشانه ترس و یا آرامشی که از انصراف به دست می آید خیلی شانسی برای تحقق آرزوهایم نمیبینم.با این که تلاش میکنم و به قول سهراب خرده هوشی هم دارم اما هیچ وقت به جوابی در خور نمیرسم.دیروز به چشمهایم در آینه نگاه میکردم.نور زیادی در آن نبود.شده بودم عین همین موجودات دریایی خونسرد کف اقیانوس.یعنی آدمی با شرایط من به ناچار میرود کف اقیانوس.دلم را خوش کرده ام به این پنجره آشپزخانه که تازه تعویضش کرده ایم.نور که میزند داخل امید میگیرم به ادامه دادن.نور خورشید از آن جنس امیدهاست که فرصت نمیدهد به ساخته شدن مضربی…..که مجال نمیدهد به باوری از جنس آرزو.فقط قشنگ است لامصب و همین کافی است که تمام هُب های عالم را قورت بدهم که دیگر نیایند بالا .که بمانند همان کف اقیانوس درونم.با همه دردها و دروغهایشان…..نور خورشید اما زیبا می تابد به سطح این چشمان کم فروغ …به آن آرزوهای خشکیده…

دسته‌ها:هب

این خنده های ضبط شده!

ژانویه 2, 2011 بیان دیدگاه

من یک عادت دارم….من عادت دارم وقتی که در موقعیتی شاد قرار میگیرم آن موقعیت را در ذهن نگه دارم.عادت دارم نگهش دارم برای مواقعی که افسردگی دوزش میرود بالا و بعد مثل روباه های قطبی که شکارشان را در لابه لای خاک و برف مدفون میکنند من هم برای مواقع گرسنگی آن خنده را نگه دارم در لابه لای ذهنی که هر روز بیشتر فرسایش پیدا میکند به روزمرگی هایش! بیشتر آب میرود به دردهای خسته اش… و بعد که درد شروع شد فایل آن لحظه را بیرون میکشم و میخندم! …دیشب مثلا و یا 11 صبح امروز سر جلسه امتحان!.روباه ها برای این کارشان مکار لقب گرفته اند من اما دیوانه! دیوانگی بهتر است از افسردگی.ترسم اما از ترکش های ثبت شده آخر است! تازگی ها خیلی وقتها خنده ها را به دوپینگ قهقهه تبدیل میکنم تا بتوان بهانه ای کردشان برای ثبت شدن! اما چهره ای که این طور بخندد بعد از مدتی از ریخت خواهد افتاد! دوپینگ قهقهه هم صررهای خودش را دارد………!