Archive

Archive for the ‘هب’ Category

این هُب ها…

ژانویه 19, 2011 بیان دیدگاه

آدم بعضی وقتها میشود عین همین ماهی های داخل آب.دهانش را باز و بسته میکند و صدایی را هم احتمالا نمیشنود.من هم شده ام عینهو همین ماهی ها.دهانم را باز و بسته میکنم و میگویم هُب .مثل آن بازی بچگی که به مضرب عدد خاصی که میرسیدیم میگفتیم:هُب..حالا زندگی برایم شده پر از مضرب های خاصی از رویا و امید….اما مضربهایی که سریع به ناامیدی تبدیل میشوند.انصراف دیروز از دانشگاه مزخرفی که میرفتم اگرچه نوعی آزادی از حقارت بود ولی باعث شد بلند تر بگویم:هُب…زندگی اگر برایم بشود همین باز وبسته کردن دهان به نشانه ترس و یا آرامشی که از انصراف به دست می آید خیلی شانسی برای تحقق آرزوهایم نمیبینم.با این که تلاش میکنم و به قول سهراب خرده هوشی هم دارم اما هیچ وقت به جوابی در خور نمیرسم.دیروز به چشمهایم در آینه نگاه میکردم.نور زیادی در آن نبود.شده بودم عین همین موجودات دریایی خونسرد کف اقیانوس.یعنی آدمی با شرایط من به ناچار میرود کف اقیانوس.دلم را خوش کرده ام به این پنجره آشپزخانه که تازه تعویضش کرده ایم.نور که میزند داخل امید میگیرم به ادامه دادن.نور خورشید از آن جنس امیدهاست که فرصت نمیدهد به ساخته شدن مضربی…..که مجال نمیدهد به باوری از جنس آرزو.فقط قشنگ است لامصب و همین کافی است که تمام هُب های عالم را قورت بدهم که دیگر نیایند بالا .که بمانند همان کف اقیانوس درونم.با همه دردها و دروغهایشان…..نور خورشید اما زیبا می تابد به سطح این چشمان کم فروغ …به آن آرزوهای خشکیده…

دسته‌ها:هب