خانه > Uncategorized > {شايد} مريم هم خواهر من است .

{شايد} مريم هم خواهر من است .

فكر ميكنم زن بودن براي من مرد آن قدرها موهبت نيست اگر ميتوانستم سالهاي سال با مردانگي خودم بجنكم…ميخواهم راحت تر حرف بزنم.من در برابر زنها جذابيت نهفته دارم .يعني در هر رابطه اي كه پيش مي آيد چهره ام ميشود نماد؟ …نماد چيزي كه طرف را به كرنش احترام و يا حتي سكوت مجبور ميكند.اما هيچ زني را نتوانسته ام بياورم سمت خودم.هميشه چهره من در حالتي بوده است كه بين نياز و غرور در نوسان بوده است بي آنكه توانسته باشم اين وسط به يك حالت نرمال برسم .يعني هيچ وقت معمولي نبوده ام .هيچ وقت نشده كه معمولي باشم به حرفي و يا سخني .اعتماد به نفسم هم كه سالهاست بابت جوشها كم شده است .غرورهاي جواني كه ديگر نميدانم چكونه بايد تمامشان كنم .اين حرفها را براي اين زدم كه در آخر بكويم كه من در هر رابطه با زني شكست ميخورم .چون كه سكس هم وجود ندارد صميميت هم يعني صميميت وجود دارد اما مي ماند آن زيرها…خيلي زير…شايد خاطره اي براي يادآوري و تمام…بعد من مي مانم و يك چيز.اين كه زن را خواهر خودم بدانم و خدا ميداند كه در اين دنيا چقدر خواهر داشته ام و خواهم داشت….خدا ميداند حتي اگر من به آن خدا اعتقاد نداشته باشم.الان اين دختره مريم هم كه رفت و تمام شد.اشكان نامي مخش را زد و بردش بعد اما من با تمام چراغ سبزهايي كه به من نشان داد هيچ غلطي نتوانستم بكنم.هيچ كاري نشد و من مثل يك ناظر بيطرف دختر را ديدم كه همه چوره خودش را به من تحميل كرد و من مثل حقيرترين شكل از تعامل لب گزاندم و سكوت كردم و سرم را آوردم پايين…حتما به اخلاق فكر ميكردم …به اين كه مبادا دختر عاشق شود و من خسته شوم و بعد او بماند و آن همه احساس سرخورده و جامعه اي كه دوست دارد زنها را با راحت تر از اين حرفها جنده كند….يا مبادا كه او دنبال شوهر باشد و من هم هميشه شوهر اما از نوع فراري اش!…بعد به سنم كه فكر ميكنم ميبينم كه هنوز خيلي مانده است تا آقاي واقعي شدن ولي مگر مريم اينها را ميفهميد ؟مريم هم تحت تاثير آن همه لفظ آقا بود و حق هم داشت لابد…چه كسي باور ميكند كه چينهاي صورت و پيشاني آقايي نمي آورد؟چه كسي باور ميكرد؟….راستي بابا چقدر شبيه به تو ميشوم وقتي كه بغضم و ضعفم و ترسم ميتركد به يك هق هق پنهان شده در يك كلمه…واي از تو مرد…دارم فكر ميكنم كه بروم اين چينهاي پيشاني را پاك كنم .به هر قيمتي كه شده كه همه بدانند من از 18 سالگي آقا شده ام با اين چينهاي لعنتي.مامان كه مرد تحملش سخت بود .مريم كه رفت تحملش درد بود.مامان كه مرد اما من بيشتر مجبور شدم به انتقام .انتقام از دنيايي كه تنها سهم من از ان خود خودم بودم.مامان كه مرد فكر كردم زنها ميتوانند بشوند جان پناه لحظات سخت اما نشد كه نشد .مامان يكي بود مريم هم بكي ولي مطمئنا من مامان و مريم هاي زيادي را از دست خواهم داد تا آخر بازهم بيايم و اينجا بنويسم او خواهر من است…..ولي ممنون مريم كه به من اعتماد به نفس دادي…ممنون مريم مغرور اما احتمالا دور از دنياي من….ممنون خواهر

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: