بایگانی

Archive for فوریه 2012

{شايد} مريم هم خواهر من است .

فوریه 25, 2012 بیان دیدگاه

فكر ميكنم زن بودن براي من مرد آن قدرها موهبت نيست اگر ميتوانستم سالهاي سال با مردانگي خودم بجنكم…ميخواهم راحت تر حرف بزنم.من در برابر زنها جذابيت نهفته دارم .يعني در هر رابطه اي كه پيش مي آيد چهره ام ميشود نماد؟ …نماد چيزي كه طرف را به كرنش احترام و يا حتي سكوت مجبور ميكند.اما هيچ زني را نتوانسته ام بياورم سمت خودم.هميشه چهره من در حالتي بوده است كه بين نياز و غرور در نوسان بوده است بي آنكه توانسته باشم اين وسط به يك حالت نرمال برسم .يعني هيچ وقت معمولي نبوده ام .هيچ وقت نشده كه معمولي باشم به حرفي و يا سخني .اعتماد به نفسم هم كه سالهاست بابت جوشها كم شده است .غرورهاي جواني كه ديگر نميدانم چكونه بايد تمامشان كنم .اين حرفها را براي اين زدم كه در آخر بكويم كه من در هر رابطه با زني شكست ميخورم .چون كه سكس هم وجود ندارد صميميت هم يعني صميميت وجود دارد اما مي ماند آن زيرها…خيلي زير…شايد خاطره اي براي يادآوري و تمام…بعد من مي مانم و يك چيز.اين كه زن را خواهر خودم بدانم و خدا ميداند كه در اين دنيا چقدر خواهر داشته ام و خواهم داشت….خدا ميداند حتي اگر من به آن خدا اعتقاد نداشته باشم.الان اين دختره مريم هم كه رفت و تمام شد.اشكان نامي مخش را زد و بردش بعد اما من با تمام چراغ سبزهايي كه به من نشان داد هيچ غلطي نتوانستم بكنم.هيچ كاري نشد و من مثل يك ناظر بيطرف دختر را ديدم كه همه چوره خودش را به من تحميل كرد و من مثل حقيرترين شكل از تعامل لب گزاندم و سكوت كردم و سرم را آوردم پايين…حتما به اخلاق فكر ميكردم …به اين كه مبادا دختر عاشق شود و من خسته شوم و بعد او بماند و آن همه احساس سرخورده و جامعه اي كه دوست دارد زنها را با راحت تر از اين حرفها جنده كند….يا مبادا كه او دنبال شوهر باشد و من هم هميشه شوهر اما از نوع فراري اش!…بعد به سنم كه فكر ميكنم ميبينم كه هنوز خيلي مانده است تا آقاي واقعي شدن ولي مگر مريم اينها را ميفهميد ؟مريم هم تحت تاثير آن همه لفظ آقا بود و حق هم داشت لابد…چه كسي باور ميكند كه چينهاي صورت و پيشاني آقايي نمي آورد؟چه كسي باور ميكرد؟….راستي بابا چقدر شبيه به تو ميشوم وقتي كه بغضم و ضعفم و ترسم ميتركد به يك هق هق پنهان شده در يك كلمه…واي از تو مرد…دارم فكر ميكنم كه بروم اين چينهاي پيشاني را پاك كنم .به هر قيمتي كه شده كه همه بدانند من از 18 سالگي آقا شده ام با اين چينهاي لعنتي.مامان كه مرد تحملش سخت بود .مريم كه رفت تحملش درد بود.مامان كه مرد اما من بيشتر مجبور شدم به انتقام .انتقام از دنيايي كه تنها سهم من از ان خود خودم بودم.مامان كه مرد فكر كردم زنها ميتوانند بشوند جان پناه لحظات سخت اما نشد كه نشد .مامان يكي بود مريم هم بكي ولي مطمئنا من مامان و مريم هاي زيادي را از دست خواهم داد تا آخر بازهم بيايم و اينجا بنويسم او خواهر من است…..ولي ممنون مريم كه به من اعتماد به نفس دادي…ممنون مريم مغرور اما احتمالا دور از دنياي من….ممنون خواهر

دسته‌ها:Uncategorized

معلم پیانو …شاید هم محصل گیتار

فوریه 21, 2012 بیان دیدگاه

تمام تلاشم را کرده ام که حتما و حتما به گیتارم فکر کنم.به گیتاری که باید یادش بگیرم.گیتارم را دوست دارم .خیلی زیاد .خیلی زیاد …دارم دروغ میگویم تا بتوانم کمی از نفرتهایم را کم کرده باشم .من کی گیتارم را دوست داشتم آن قدر که بروم به دنبال یادگرفتنش؟دروغ میگفتم لابد….ولی خیانت به گیتار بد است …یادم بماند که بیشتر از این خیانت نکنم .دارم به گیتاری فکر میکنم که احتمالا باید تنها دوست من شود .حیف عمری که برود برای ….نکند بشوم معلم پیانو.؟معلم پیا نو در این سرزمین پر از ساز دهنی های فراموش شده ؟

دسته‌ها:Uncategorized