بایگانی

Archive for ژانویه 2011

آهنگ : Mary Hopkin _ Those Were The Days

ژانویه 19, 2011 ۱ دیدگاه

یه دایی دارم میگه اگه آدم تو این دنیا بیاد که فقط یک موسیقی قشنگ گوش کنه برد کرده….من هم میگم خیلی برد کرده …خیلی خیلی برد کرده…آهنگی است از ماری هاپکینز با نام آن روزهای(از دست) رفته.لینک در قسمت نظرات
پی نوشت:به یاد دریغی توجه کنید که مثل خیلی از کارهای این دست و به خصوص وطنی ! از جنس نالیدن و حزن نیستند!

Advertisements
دسته‌ها:mary hopkin, موسیقی لذت

این هُب ها…

ژانویه 19, 2011 بیان دیدگاه

آدم بعضی وقتها میشود عین همین ماهی های داخل آب.دهانش را باز و بسته میکند و صدایی را هم احتمالا نمیشنود.من هم شده ام عینهو همین ماهی ها.دهانم را باز و بسته میکنم و میگویم هُب .مثل آن بازی بچگی که به مضرب عدد خاصی که میرسیدیم میگفتیم:هُب..حالا زندگی برایم شده پر از مضرب های خاصی از رویا و امید….اما مضربهایی که سریع به ناامیدی تبدیل میشوند.انصراف دیروز از دانشگاه مزخرفی که میرفتم اگرچه نوعی آزادی از حقارت بود ولی باعث شد بلند تر بگویم:هُب…زندگی اگر برایم بشود همین باز وبسته کردن دهان به نشانه ترس و یا آرامشی که از انصراف به دست می آید خیلی شانسی برای تحقق آرزوهایم نمیبینم.با این که تلاش میکنم و به قول سهراب خرده هوشی هم دارم اما هیچ وقت به جوابی در خور نمیرسم.دیروز به چشمهایم در آینه نگاه میکردم.نور زیادی در آن نبود.شده بودم عین همین موجودات دریایی خونسرد کف اقیانوس.یعنی آدمی با شرایط من به ناچار میرود کف اقیانوس.دلم را خوش کرده ام به این پنجره آشپزخانه که تازه تعویضش کرده ایم.نور که میزند داخل امید میگیرم به ادامه دادن.نور خورشید از آن جنس امیدهاست که فرصت نمیدهد به ساخته شدن مضربی…..که مجال نمیدهد به باوری از جنس آرزو.فقط قشنگ است لامصب و همین کافی است که تمام هُب های عالم را قورت بدهم که دیگر نیایند بالا .که بمانند همان کف اقیانوس درونم.با همه دردها و دروغهایشان…..نور خورشید اما زیبا می تابد به سطح این چشمان کم فروغ …به آن آرزوهای خشکیده…

دسته‌ها:هب

این خنده های ضبط شده!

ژانویه 2, 2011 بیان دیدگاه

من یک عادت دارم….من عادت دارم وقتی که در موقعیتی شاد قرار میگیرم آن موقعیت را در ذهن نگه دارم.عادت دارم نگهش دارم برای مواقعی که افسردگی دوزش میرود بالا و بعد مثل روباه های قطبی که شکارشان را در لابه لای خاک و برف مدفون میکنند من هم برای مواقع گرسنگی آن خنده را نگه دارم در لابه لای ذهنی که هر روز بیشتر فرسایش پیدا میکند به روزمرگی هایش! بیشتر آب میرود به دردهای خسته اش… و بعد که درد شروع شد فایل آن لحظه را بیرون میکشم و میخندم! …دیشب مثلا و یا 11 صبح امروز سر جلسه امتحان!.روباه ها برای این کارشان مکار لقب گرفته اند من اما دیوانه! دیوانگی بهتر است از افسردگی.ترسم اما از ترکش های ثبت شده آخر است! تازگی ها خیلی وقتها خنده ها را به دوپینگ قهقهه تبدیل میکنم تا بتوان بهانه ای کردشان برای ثبت شدن! اما چهره ای که این طور بخندد بعد از مدتی از ریخت خواهد افتاد! دوپینگ قهقهه هم صررهای خودش را دارد………!

ژن من یک مار دارد!

ژانویه 2, 2011 بیان دیدگاه

حالم اصلا خوب نیست.حسته ام.امتحان دیشبم را هم فاتحه خوانده ام بعد از چند شب جان کندن!.دیشب موقع خواندن تازه فهمیده ام در روحم یک مار لانه کرده بوده! تازه فهمیدم صدای فیس فیسی که میشنیدم صدای مار خودم بوده! .قبلا فکر میکردم این صدا مربوط میشود به تراوشات ادبی و یا گاها فلسفی و یا حتی آزادی خواهی اما دیشب فهمیدم که چمباتمه زده در روبه رویم و نگاهم میکند!!.ندیده بودمش…هیچ وقت ندیده بودمش! اصلا نفهمیدم چطور این قدر بزرگ شده؟کی او را تغذیه کرده بودم؟ فقط از جنس خودم بود یعنی اگر راه میرفتم رعشه عضلاتش را در عضلاتم حس میکردم.اگر نگاه میکردم به ظرافت رندی چشمهایش رادر نگاهم حس میکردم با این که من رند نیستم! ژن من مار دارد! الان هم نیست و رفته یک گوشه روحم و یا فکرم و یا حتی خنده ام مخفی شده! اگر دیدید روزی من دارم گریه میکنم بدانید که دوباره نیشم زده … دوباره نیشم زده!

دسته‌ها:مار

آهنگی از Vittorio Grigolo

ژانویه 1, 2011 3 دیدگاه

بسیار زیباست برای شمایی که در تعلیق سبک لاتین و کلاسیک نظاره گر دنیایید! .لینک در قسمت نظرات

دسته‌ها:موسیقی لذت

مردم دنیا دو دسته اند:ایرانی و بولویایی!

ژانویه 1, 2011 بیان دیدگاه

نکنه توضیح هم میخواین؟