Archive

Archive for سپتامبر 2010

قاضی ها بازی میکنند….آدمها اما میبازند….امروز فهمیدم!

سپتامبر 28, 2010 2 دیدگاه

قاضی(آقای خ):تو به من و کارشناس زمین توهین کرده ای….آقای غ در گزارششان به آن اشاره کرده است…
میگویم آقای خ چه کسی به شما گفته که من توهین کرده ام…؟ایشان یعنی آقای غ اگر حرفی هم بزنند از روی خصومت است…آخر ایشان ذی نفع هس….
-چی …؟ذینفع ؟آهان حالا فهمیدم …این کلمه ات نشان میدهد که حتما به من و آقای غ توهین کرده ای…!
لحظه ای برق از سرم میپرد…با خودم میگویم کی و کجا من کلمه ذینفع را شنیده ام…؟بعد یادم می آید ذینفع کلمه ای است که بعد از مشاوره با دو وکیل با آن آشنا شده ام…وکیلهایی که بابت این زمین که متعلق به مادر خدابیامرزم است نزدیک به 4 میلیون از ما گرفته اند و تازه بابت فحاشی ای که به آن متهم شده ام حق الوکاله جداگانه ای طلب کرده اند…..
به آقای خ میگویم کلمه ذینفع نه حرف من که حرف های وکلایمان است…آقای ت و خانم الف…که ناگهان در دهانم میپرد و میگوید نه پسر خوب …مثل این که هنوز سرت باد داره…حالا برات 24 ساعت بازداشت میزنم تا دیگه سینتو سپر نکنی جلوی من….!!!
……..
آخر القصه ما با جواز کسب یکی از دوستان پدرم از دادگاه توانستیم بیرون بیاییم و بازداشت نشدیم….!!!
اما برای این که در آینده زیاد عقده ای نشوم این جمله را تقدیم میکنم به آقای قاضی (خ) و آقای کارشناس(غ):
مادرهایتان که مطمئنا آدمهای شریفی بوده اند شما را نزاییده اند که ریده اند………..!
مطمئنا فامیل این دو دوست را کامل و با ذکر جزئیات در پستهای بعدیم خواهم گذاشت!!

دسته‌ها:Uncategorized

تهدید یا تحدید؟

سپتامبر 26, 2010 بیان دیدگاه

وکیلها را دوست ندارم چون که بسیاری شان تهدید میکنند در حالی که می بایست تحدید شوند بر دردهای موکلشان….وکالت منجر به تیغ زدن موکل نوعی طبابت پزشکان زیر میزی است….وکالت مدرن ترین شکل از پیشه خودفروشی است….در حالی که شما نیز به گروگان گرفته شده اید….بعد هم شما را به خودتان میفروشند!…..به گزاف ترین بهای ممکن!….امروز فهمیدم!

دسته‌ها:Uncategorized

اعدام از نوع ایرانی…5 صبح….شروعی بر یک پایان

سپتامبر 24, 2010 ۱ دیدگاه

در خبرها بود که یک زن در آمریکا اعدام شد…وقتی نحوه اجرای حکم این زن را خواندم ذهن ناخودآگاه شروع کرد به مرور شرایط حاکم بر این سرزمین…چگونگی اعدام با یک آمپول بیهوشی شروع میشد و بعد با دو آمپول فلج کننده سیستم تنفسی و اعصاب ختمی میشد بر زندگی آن زن….یعنی با کمترین درد ممکن…اعدام ساعت 9 شب بود…..شاید باورتان نشود که چقدرها در ایران و یا حتی خود غرب به دنبال چنین مرگ آرام و بسیار کم دردی هستند….ناراحت شدم بابت کرامت انسانی زیر سوال رفته در این مملکت….اعدامی های ایران در ساعت 5 صبح اعدام میشوند….یعنی در شروع یک روز منتهی ات کنند به یک پایان دردناک….وقتی که خورشید اولین نورهایش را به زمین میتابد…اعدام به وسیله طناب دار است….پیشنهاد میکنم مستندات ساخته شده درباره درد ناشی از طناب دار را ببنید….وقتی که گاهی اوقات از فشار حاصله سر از بدن جدا میشود…..و از همه مهتر این که زمان اجرای حکم اعدام هیچ گاه به طور دقیق به اعدامی داده نمیشود تا او را هزار بار کشته باشند….روحش را …گذشته اش را…خاطراتش را….در نهایت هم پول طناب دار را از خانواده معدوم میگیرند….نمیدانم روزگار من را در چه موقعیتی قرار خواهد داد..؟.اما امروز که در شرایط به نسبت منطقی و نرمالی هستم باتمام وجود میگویم اعدام را فراموش کنید….یا حداقل به شیوه ای با کمترین درد ممکن اجرایش کنید….اگر خانواده مقتولی با مرگ قاتل عزیزشان آرام میشوند(که البته به آنها هم باید حق داد)نباید حتما به فجیع ترین شکل ممکن این امر صورت بگیرد…ناظر بودن بر محو آن قاتل به هر نحو میتواند به آن خانواده آرامش دهد…روزگار غریبی است نازنین…چه مینویسم اینجا…؟؟؟

دسته‌ها:Uncategorized

healthy life!!

سپتامبر 23, 2010 بیان دیدگاه

یک حرومزاده ای هست به نام کارشناس زمین..یک حرومزاده دیگر هست به نام قاضی و یه الاغی هم هست به نام شاکی زمین….فقط جهت اطلاع دوستان عرض میکنم که چنین ادغامی از هیولاهای وطنی برای کاهش عمر به اندازه حداقل 10 سال کفایت میکند….حالا این غربی های کافر هی برند فتوا بدند که دو گرم چای سبز و 5 گرم ذرت 4 روز عمر بشر رو زیاد میکند…!!!.زهی خیال باطل عمو جان ….اینجا به اندازه یک گاوداری به وسعت 1 میلیون هکتار چنان جان و مال و آبرویت را جلوی چشمت می آورند که مجبوری به گیراندن سیگار و سیگار و بازهم سیگار….تف به ذات نداشته بعضی از ما مردم….!
پی نوشت:تازگی ها در پستهام زیاد بی ادب میشم …ببخشید ترا خدا!

دسته‌ها:Uncategorized

نامرد!

سپتامبر 15, 2010 2 دیدگاه

دیروز شاشم گرفته بود.داخل ماشین بودم و دسترسی به هیچ جا نداشتم.مهدی هم سرقرار دیر کرده بود.برای اولین بار آرزو کردم مسجدی این دوروبرا باشد…هرچی نگاه کردم هیچ اثری از مناره ای گلدسته ای و یا حداقل گنبدی پیدا نکردم…چشمم افتاد به بطری نوشابه که افتاده بود ته صندلی عقب…از ماشین پیاده شدم و رفتم عقب نشستم …در بطری را باز کردم و زیپم را هم تواما پایین کشیدم….بعد که چشمم به جمال مبارکش روشن شد تازه فهمیدم که چقدر سربطری نوشابه برایش کوچک است…!!که چقدر کلفت بوده و من نمیدانستم…!!!!تمام این سالها به دیده کودکی نگاهش کرده بودم که برای بزرگ کردنش به شرایط خاصی نیاز است….! اما حالا او خودش رابه من تحمیل کرده بود….در چنین شرایط بغرنجی…..شاید هم تحقیر….در عوض تنها چیزی که برای من گذاشت این بود که بگویم : خیلی نامردی….خیلی نامرد……..!

دسته‌ها:Uncategorized

سرمایه دار

سپتامبر 14, 2010 بیان دیدگاه

اینجا از روح مینویسم….از کثافتش…از دردش . گاهی اوقات از احساسات و عصیانهایش….روح من خط تولید خدا ندارد….بعد از این که ورشکستگی نسلها گریبانش را گرفت…..!

دسته‌ها:Uncategorized