خانه > Uncategorized > شاید عشق…

شاید عشق…

آن عصر کتک نخوردم…از هیچ کس… نه رضا و نه تو و نه از بقیه بچه ها…اما زنگ آخر و بعد از کلاس ریاضی رضا آمد سمت تو و محکم خواباند بر گونه ات…بعد تو محکم تر خواباندی بر گونه اش…رضا فریاد زد:تو گقتی به او پاس بدهم در حالی که انگشتهایش مشت میشد به سمت تو …فریاد زدی :اینها همه به خاطر پدرش بود… دروغ میگفتی …. در حالی که نوک انگشتهایت خطابه ای میشد بر من…….تحقیر اما سهم من بود سعید …توصیف یک موقعیت بود وقتی که چهره ام سرخ میشد در مرزآن همه اشاره و خشم….و آفتابی که تیغ شده بود بر نگاه هایمان آن قدر که داغ بود….تازه اما آن موقع بود که فهمیدم چشمهایت را دوست دارم…ولی بعد از تو…دیرتر از تو…وقتی که گفتی لبهایم شیرین است…. آن شبی که فردایش نباختیم…

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: