خانه > Uncategorized > در جستجوی زیبایی از دست رفته زنی…

در جستجوی زیبایی از دست رفته زنی…

دختر پشت آن دراکولای زن هم زیبا بود…داراکولایی با دندانهای زشت و تیز و خون آلود شده که ریشه میدواند به جشن هالووین آن ور آبی ها با برچسب قیمتی به اندازه صد هزار تومان..ولی آن شب ره میبرد به فردا که نوروز بود و بهار….دراکولا میخندید اما نه به قهقهه که به اشمئزاز آخر باتری اش داشت تمام میشد و مشتری ها البته که متنفر بودند از آن همه ترس و لرز….دختر اما میخندید با برق لبی شفاف که که از پشت ویترین صورتش را تقسیم میکرد بین من و دراکولا…و خوشبختانه خنده اش سهم من بود…از پشت ویترین دختر را دیدم که یک خرس خرید…خرسی پشمالو و نسبتا بزرگ با چشمانی مهربان …دختر سر قیمت چانه زد مرد فروشنده هم …دختر سر قیمت چانه زد و مرد فروشنده بازهم مقاومت میکرد…به گمانم دختر را مفری میدانست در حضور دراکولا…دراکولایی که گران بود و نمیشد پرتش کرد بیرون…دختر اما دم بود و غنیمت …زیبا بود و مرد این را میفهمید…بعد مرد شوخی میکرد در همان بین که چانه میزد…از آن دسته شوخی هایی لوس که از زیر دل و به زور و فریاد تحمیل میشود به مخاطبت و دختر هم به اجبار میفروخت لبخندش را به مرد نه از فقر که از حجب…ایرانی که باشی میفهمی حجب تجملات است در یک حراجی شیک …برچسب قیمتی سفید که هرکس قیمت خود را بر آن میزند و دختر قیمت خورد در آن جا…خوشگل اما که باشد قیمتش را زده اند دیروز هفته پیش اصلا سالها قبل …زیبایی محکومت میکند به صبر و خوشگلی صبر را میگیرد…لحظه ای نگاهم به دراکولا افتاد که انگار به قهقهه از من میپرسید:چه شد که زن ایرانی خوشگل شد؟بعد من فکر کردم که شاید مرد ایرانی همیشه مجبور بوده به انتخاب بین قهقهه دراکولایش و زن زیبایش اما حق را داده به دراکولا و دل را داده به زن مبادا که غره شود به زیباییش….شاید مرد ایرانی مجبور باشد در گریزی و گذاری از زندگیش مغازه ای بزند و دکه ای و بعد دراکولایش را بگذارد پشت ویترین بلکه زیبایی را بکشاند به کسبش…فقط از حیث این شانس که شاید زن زیبا کنجکاو باشد …و حق است اگر که کسب پروسه ای شود که زیبایی را به خوشگلی تبدیل کند …همان طور که طبیعت را به کارخانه….شاید به همین خاطر بود که وقتی دختر به انتهای مغازه رفت برای گرفتن مابقی پولش صدای خنده اش ماسید بر دراکولایی که باتری اش تمام شده بود و دیگر نمیخندید اما صورتش همچنان شکلی از قهقهه داشت که آن سوال را فریاد میزد …مغازه ها داشتند تعطیل میشدند و من باید از پشت ویترین میرفتم که ناگهان دختر را دیدم که از مغازه بیرون آمد…خوشگل نبود …حتی زیبا هم….خرس اما بر دستانش مهربان مرا نگاه میکرد

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: