خانه > Uncategorized > ان الانسان لفی خسر و دیگر هیچ.

ان الانسان لفی خسر و دیگر هیچ.

من که منتقد ادبی نبوده ام اما بار این تصدی هم باشد برای شمایی که منتقدید…میخواهم از کتاب وردی که بره ها میخوانند صحبت کنم .رمانی از رضا قاسمی .اگر به من بگویند هنر یعنی چی میگویم لذت…لذت صرف .لذتی که تتمه ای هم برایت باقی میگذارد.امروز …فردا …پس فردا و ماه ها و سال بعد…خب این کتاب این کار را برایم میکند…اصولا رضا قاسمی خوب میداند که چگونه کاری با تو بکند  که بعد از یک سال بروی به سراغ آرشیو مجازی ات یا قفسه کتابت و بعد کتابی را باز کنی به این امید که آن پاراگرافت مطبوعت را بیابی…کاری که داستایوسکی و پروست و فلوبر با نسل ها میکنند رضا قاسمی میتواند حداقل با یک نسل بکند با شاید دو نسل و …آدمها پیوسته در حال  ضرر و خسران اند رضا قاسمی…این را تو میدانی و شاید من…آدمها در پی ضرر و خسران ابدی اند حتی اگه صبر پیشه کنند و به خدا توکل….کاش کسی هم به ما میگفت :کمتر توکل کن جیگر خسته میشی….

«چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست؟ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره؟چرا هرکسی چند نفر است چهره هایی تماما گوناگون؟چرا عاشق کسی میشویم اما با کس دیگری به بستر میرویم؟چرا عشق جماعی است دسته جمعی که در آن هرکسی هر کسی را میگ*ید جز من که همیشه گای*ده میشوم؟نکند سر بر شانه ی تو گذاشته بودم مفیستو وقتی که به درد گریه میکردم؟»

این پاراگراف من را بر میگرداند به این کتاب….تا وقتی که هستم

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized
  1. ژوئن 2, 2010 در 9:20 ب.ظ.

    سپاس براي معرفي كتاب

  2. ژوئن 2, 2010 در 9:24 ب.ظ.

    سه‌تار، ساز اختناق است، ويولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغضِ فروخورده است انگار؛ طنينِ مخفیِ ترس و شيدايی‌. می‌گويند يک نفر شنونده برايش کم است، دو نفر زياد. اما ديده بودم حوالی سه صبح که همه‌ی اشباح مدرنيته در خواب‌اند و ديگر نه صدای رفت و آمد ماشينی هست نه صدای دور و درهمِ کارخانه‌ای، چنان رسا می‌شود اين صدا که بايد خفه‌اش کنی از ترس همسايه‌. ديده بودم که اگر وسيله‌اش نکنی برای رونق ِدکان رازهاش را پرده در پرده باز می‌کند بر تو. آخر، زن است اين ساز(از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می‌کند با تو. راه نمی‌دهد تو را به خودش اگر که ناديده بگيری‌اش. چقدر هم که اهل حسادت است اين ساز! وقت‌هايی که بازی درمی‌آورد ساز ديگری بگير دست‌ات، ببين چطور راه می‌آيد با تو. به خود می‌گفتم اين صدايی را که نيمه‌شبان بيرون می‌خروشد از اين ساز چطور می‌شود شبانه‌روزی کرد؟ چطور می‌شود سه‌تاری ساخت جادويی؟ سه‌تاری که به يک زخمه زرد و سبز و آبی و قرمز کمانه‌ی رنگينی از صدا را بيفشاند توی فضا. ديده بودم اين ساز با زبان راز سخن می‌گويد، گفتم از اهل راز شوم مگر نصيبم شود آن سه‌تار جادويی؛ سه‌تاری که در ميانه‌ی کار بگويد: «تو ساز نزن، جيگر. خسته می‌شی. تو فقط مرا بگير توی بغل، خودم می‌زنم برات.» پس لباس نجاران به تن کردم. گفتم دست به ارّه و چوب و تيشه بّرّم شايد مسيح در راه است. تاريکی افتاده بود روی شهر. نگاه کردم به ستاره‌ای در دوردست. «آيا پادشاهانی به اينسو می‌آيند؟» سوز سردی می‌آمد و برگ‌ها روی چمن به جنبشی نامرئی پچپچه می‌کردند. درِ اتاق باز شد و پرستار ديگری داخل شد؛ سپيد پوش. و سپيدی اتاق و ملافه‌ها مکرر شد…

    • dieofgod
      ژوئن 3, 2010 در 11:13 ق.ظ.

      این قسمت هم واقعا زیباست…کلا کتاب خاصی است با فحوای موسیقاییش

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: