خانه > Uncategorized > millennia

millennia

یادت می آید آن روز را ؟آن باران که پاییزی بود؟ من هیچ وقت از شاشیدن  نترسیدم …از وحشت مردانگی ام که هراسی نبود وقتی که 7 سالگی ام گم میشد در 34 سالگی ات .من شاشیدم و باران البته که خوب می بارید و اذان آن قدر بلند بود که زردی شاش پیرمرد را به لعن واداشت:از خدا نمیترسی در این لحظه عزیز ؟….7 ساله ها چرا باید  میترسیدند ؟

حالا هزار سال است که فقط در اقیانوس میشاشم از ترس آن همه پیرمرد و جوی.

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: