خانه > Uncategorized > آفتاب پرست…

آفتاب پرست…

میروم مغازه  لوازم التحریر فروشی حمید …یک ماژیک فسفری میخواهم حمید را نگاه میکنم که انگشتانش را بر شقیقه اش فشرده و متوجه من نیست .به پسرش نگاه میکنم که حداکثر 13 یا 14 سال دارد با  سری ماشین شده …از حمید قیمت ها را میپرسم …حمید متوجه نیست ولی سعی میکند با چشمانش که حالا دیگر خمار شده اند به پسرش اشاره ای داشته باشد از قیمت ها ی ماژیک ….پسر جوابم را میدهدو در عین حال اشاره ای دارد به کیفیت خودکارهای استدلر که میتواند خودکارهای بیک را در نوشتن بی امتداد و بی وقفه شکست دهد البته او این نقد به خودکارها را برای پدر میکند و من فقط گوش میدهم در حالی که رنگ های ماژیک ها را بر روی کاغذی مقایسه میکنم…پدر دیگر خمار نیست بلکه با احترام و صمیمیت حرفهای پسر را گوش میدهد….میدانم مطمئنم و یقین دارم در پشت آن احترام و صمیمیت تنبیه سنگینی بوده است…شاید دیشب …شاید پریشب

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: