بایگانی

Archive for ژوئیه 2009

0

ژوئیه 27, 2009 بیان دیدگاه

در این چند سال بسیاری از چیزها را از دست دادم بابت چیزی که نبودم  حالا که میخواهم از آن فرم خارج شوم نمیتوانم یعنی میتوانم اما سخت است جان کندن میخواهد و جان کندن

قبول بفرمایید که دردناک است .منطق زندگی معمول است و احساسات من نا معمول و تنها چیزی که برایم میماند تفاضل منطق و احساس است که مرا به سمت عددی همچون صفر پیش میبرد.فکر میکنم در تمام فرهنگ ها صفر به صورت  نقطه ای توخالی تصویر میشود .مطمئنا جای من در همچین فضایی است .یعنی فضایی برای محصور شدن از چیزی که فکر میکرده ای درست است.

همین.

دسته‌ها:Uncategorized

قدرت

ژوئیه 19, 2009 بیان دیدگاه

خواهرم شیزوفرنی دارد به همین خاطر دستهایش میلرزد چشمهایش خیره میماند به دوردست ها و اگر بتواند(اگر من بگذارم) جیغ میزند فحش میدهد کتک میزند و بعد میخندد بله بله میدانم که کارهایش او را متنوع  ساخته آن قدر که نمیتوانم بگویم او یک شیزوفرنی معمولی است …خب شاید بهتر باشد که بگویم او یک دیوانه است با مهربانی های ترسناکش و با جیغ های دهشتناکش او فراتر از تعریف یک روانپزشک است به همین خاطر دوست دارم داروهایش را قطع کنم  دستانش را بگیرم و آرام آرام در گوشش لالایی بخوانم از یک خواب ابدی آرام در حالی که در دست دیگرش آمپولی کشنده تزریق میکنم.

اگر خواننده ای این سطور را میخواند نباید حدس بزند یا گمان کند که من در از موضعی ظالمانه حرف میزنم او(خواهرم)چیزی از زندگی نمیفهمد و اگر هم بفهمد دیگران نمیفهمندش

و من فکر میکنم اگر آدم در دنیایی زندگی میکند که دیگران نمی فهمندت باید فکری اساسی به حال خود بکنی.همین

من هم دچار پارانویا هستم پارانویا و شیزوفرنی دردهای باکلاسی هستند که دردشان کمتر از سرطان نیست البته صحبت از کلاس یک درد کردن آخرین تلاش های بقا برای یک مریض است و من و خواهرم همچنان سعی در زندگی کردن داریم …با تمام قدرت

دسته‌ها:Uncategorized

ثروت

ژوئیه 18, 2009 بیان دیدگاه

همچنان روزمرگی ها ادامه دارد بعضی وقت ها برای فرار ازاین  وضعیت می روم به کنار چهارراهی پر از ماشین… آنجا که رنگ های چراغ راهنما  رای به حرکت  من میدهند

به خیلی ها راه خواهم داد به آنهایی که در آخرین لحظه از چراغ قرمز گذاشته اند و مستاصلند در رسیدن یا نرسیدن…آنجاست که من حضور به هم میرسانم همچون یک قدیس همچون هری پاتر و راه میدهم به شمایی که در پی  آزادی هستید این گونه است که شما سری تکان میدهید به نشانه تشکر و من لبخندی میزنم از سر خودی که ارضا شده و همین مرا بس برای امروز….

و خدا بزرگ است برای چهارراه های روزهای بعد زندگی!؟ …

روزمرگی های من هم روزی تصادف خواهند کرد در همان چهارراه… وقتی که من و شما همه  رنگ ها را رنگ کرده باشیم و البته که شما همه کوررنگی های عالم را خواهید خرید با اسکناسی که بر جسدم می اندازید….

دسته‌ها:Uncategorized

تنوع من.

ژوئیه 14, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

به من میگوید چرا نمیروی داخل جامعه …آدم باید داخل مردم باشد که اگر نباشد میبازد …بعد مثال می آورد از فلان بچه 9 ساله که یک مغازه را میچرخانده و آن قدر حرفه ای بوده که خواسته سر طرف را کلاه بگذارد…بهش میگویم خب اگر در جامعه بودن یعنی این که آدم کلاهبردار شود که بردی نکرده چون دست بالای دست زیاد است…ناگهان تغییر موضع میدهد و میگوید:من خودم همیشه کار کرده ام و حق کسی را نخورده ام و نگذاشتم حقم را هم بخورند …من هیچ وقت…میفهمم  وقت خداحافظی است سریع دستانش را میفشارم و میگویم خداحافظ.

دسته‌ها:Uncategorized

مرزنشین ها…

ژوئیه 12, 2009 بیان دیدگاه

سال پیش بود فکر کنم…اردشیر رستمی (بازیگر سریال شهریار)در برنامه دوقدم مانده به صبح در رابطه با خوبی های مردم ایران صحبت میکرد…حرفهایش دقیق به خاطرم نیست ولی از خاطره ای صحبت میکرد که مربوط میشد به مسافرتش به کردستان و این که مهمان مردی شده است  شریف و مهربان…مرد آن قدر نیک سرشت بوده که در هنگام خواب خود و خانواده اش را به اصطبل میبرد تا جا ی کافی برای اردشیر و دوستانش باشد و…

در این چند سال خبرهای زیادی شنیده ام از خودکشی زنان و دختران (به خصوص در شهرهای مرزی …به خصوص در غرب ایران) نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم دختر این مرد نیک سرشت کرد یکی از همان قربانیان خودکشی است…؟یک سال است که این فکر در ذهنم است….کاش آن مرد کرد مهربان دختری نداشته باشد…کاش هیچ مرد مهمان نواز مرزنشین ایرانی دختر نداشته باشد …واقعا نمیدانم چرا چنین توهمی پیدا کرده ام به این موضوع؟!…نمیدانم

دسته‌ها:Uncategorized

راننده تاکسی

ژوئیه 10, 2009 بیان دیدگاه

بعضی وقت ها مسافر کشی می کنم خب البته آن قدر نیاز به پولش ندارم بیشتر دوست دارم  ببینم چه کسی را سوار میکنم و چگونه آدمی است و اصولا وجهه مشترکی پیدا میکنم بین خودم و او و مثلا موسیقی  ای از  شاهین نجفی یا جولی زناتی؟ اما خب بعضی وقت ها حالم گرفته میشود از این که زنی جوان ابا میکند از سوار شدن بر ماشینم …نمیدانم چه چیزی اعتماد یک زن را جلب میکند ؟به چهره ام در آیینه نگاه میکنم  قبول دارم چهره ای خسته است اما شرور نیست  چشم هایم  هیز نیست  و اصولا در ساعت 7 بعد از ظهر یک روز تابستانی  و در خیابانی شلوغ چه قدر میشود خطرناک بود برای زنی که در صندلی عقب ماشینت نشسته است…!؟ ولی این را بدانید خانم ها که انتقام خواهم گرفت …آن روزی که شما با مردتان در کنار خیابانی ایستاده اید که خورشیدی داغ بر آن بالا ایستاده و یا برودتی ناجوانمردانه  نوک انگشتهایتان را یخ زده مطمئن باشید که سوارتان نخواهم کرد اگر آن مرد سبب اعتمادت به من شود. من مردم و مردها را میشناسم برادر و پدر و شوهر و دوست پسرت را میشناسم  (به من توهین نکن با چیزی از جنس خودم) ….آن لحظه هم  یقین بدان و مطمئن باش  که دوئل ما تک به تک خواهد بود .من با صورتی خسته در برابر تو و تو در برابر جبری که اعتماد را خواهد ساخت…

(زندگی پر از 7 های بعدازظهرهای داغ و سرد است)

دسته‌ها:Uncategorized

دیکتاتورها

ژوئیه 7, 2009 بیان دیدگاه

هیتلر عاشق نقاشی بود و موسیلونی عاشق ادبیات …آن قدر که هیتلر ادبیات را و موسیلونی نقاشی را به سخره میگرفت..

برگرفته از کتاب جهان در میان دو جنگ اثر ژان بنوامشن

دسته‌ها:Uncategorized